X
تبلیغات
هیچکسی کاملا خوشبخت نیست...!

هیچکسی کاملا خوشبخت نیست...!

سرگذشت منی که خودساخته ام.باورهای غلطم.شکست هام.پشیمونیم.تجربیاتم.و گم شدن آرزوه

عید من...!

 سلام سلام صدتاسلام وعید همه بروبچ باوفا شدیدا مبارک...

ومطمئننا اگر یکم باجنب و جوش بیشتری دنبال اهدافتون باشین قول میدم تا سال دیگه همه به موفقیت دلخواهشون رسیده باشن...

دوست دارم تونظراتتون راجع به موفقیت هاتون بشنوم و دیگه هیچ کسی نا امید نباشه...مخصوصا تو این موقعیت توصیف نشدنی جامعه...اونی که زرنگتره دنبال حل مشکله...امیدوارم مشکل همه حل بشه و دوباره از نزدیک لبایی روببینیم که داره از عمق میخنده بی هیچ نگرانی...!

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/05ساعت 6:43 PM  توسط shadi  | 

حیله های قدیمی...

بمن نگو که آنشب از درد او لذتی نبردی!!!

بمن نگو لبانش عطشی برای رفع تشنگیت ندارد!!!

من انتهای درونت را دیده ام...حرف این لذایذ قدیمی ست...

خب بیا راحت ترباشیم...خجالت میکشی؟

بمن بگو.میخواهم بدانی دراولین دیدار دستش راکه گرفتی تنش لرزید؟؟؟موهای بدنش سیخ شد؟دستت را فشرد تا رهایش نکنی؟؟؟قلبش ازسینه بیرون میزد؟

چقدر انروزکه دستم را گرفتی درد کشیدم...بدنم قلبم را پس میزد!میگفت تمام قلبم قدمگاهت شده! از شدت هیجان چندروزی بیماربودم!!!

تومیخندیدی و میگفتی:نکنه عاشق شدی شادی؟؟!!؟؟

تمام تنم تب داشت...میدانستم دیگرکار از کار گذشته...بدون تو نفسهایم مسموم بود!

ومن میترسیدم از روزهای کذایی جداییمان...توبازمیخندیدی.مرا دیوانه می انگاشتی...میخواستی فکرش را هم نکنم...

 براستی جریانت چه بود؟میخواستی  با خیانتت سورپریزم کنی ؟

من باختم...از قلب مسخره ام شکست خوردم...آخر هنوز هم بدنم قلبم را پس میزند...

به روزهایی می اندیشم که همه چیزرا در ورای تومیخواستم ...

خوشبختی با چراغ نفتی راکه یادت هست؟؟؟خیلی از کاخ آرزوهایم دوربود و من با تمام وجود میخواستم تا کلبه ی حقیرت پروازکنم...

از او بگو!!!

اوهم چنین است؟؟؟ وقتی میخندد چشمهایش برق میزند؟وقتی بعد ازمدتها دلتنگی تورا ببیند در میان جمع تورا در آغوش میگیرد؟

ولی اگر گرفت دوباره آغوشش را پس نزن ونگو که زشت است و مردم چه میگویند؟بذار بگویند هرچه میخواهند...اما آغوشش را پس نزن،قلبی میشکند که توبرقلب من ترجیح دادی...!

آه چقدر من احمقم...معلوم است که پسش نمیزنی...خودت میگفتی که او گمشده ات بوده...!

منم که هیچ!

+ نوشته شده در  شنبه 1391/01/05ساعت 6:33 PM  توسط shadi  | 

میخواهی بامن چه کنی؟

میخواهی بامن چه کنی؟

همان روزهای اول از حرفهای تو میشدفهمید که زخمی بردل داری از دختری به قول خودت بی رحم...

حال که ان رابطه تمام شده.رویاهای توپوچ شده اند و آرزوهایت رارهاکرده ای...

اگرزخمی چنین عمیق داشتی،نباید بامن که میدانستی خود زخم خورده ام ،شروع میکردی...!

من برتنم زخم دارم...

هنوزبرپشتم از جای جای چنگال های شغالی که روزهای خوشم رادزدید،خون میچکد!

اما...من گرگ نیستم...حتی گرگ زخم خورده...

فقط بدترمیشود...آن روزهاهرگز برنخواهندگشت...آن اشتباهات جبران نخواهندشد مگر با تلاش امروزم...

توچه میگویی؟ها؟

فقط بارفتنش دلت شکست؟برای یک مرد این درد عمیقی ست؟!؟!؟!؟

چه خوب  است که شمامردان جای مانیستید!بزرگترین غمتان پیدانکردن شغل و در آمدعالی ست...

اخمونشو...بیا برایم از روزهایی که دردکشیده ای بگو وبعدبشنوچه برسرمن امده...بی شک باورنخواهی کرد.بی شک...!

باخودت چه فکرکرده ای؟فکرکرده ای با دختری خوشبخت طرفی که اگر از دوست پسرش بی اعتنایی ببیند خنجر در قلبش میرود؟واحتمالا خودش راخواهدکشت؟؟؟

براستی که راه را اشتباه آمده ای...

مادختران این اجتماع هر روز بدون شروع هیچ عملی با پتک محکم ضعیفی مان از خواب برمیخیزیم ...تاشب که باچشمان خسته به آرزوهای دورمان مینگریم ،درد همان پتک کافی ست...!

گاه از پدری پردرد ،خمیده تریم...درلاک خودفرورفته ایم...دردی از درون آزارمان میدهد...دردی که هر چه پنهانترباشد به نفعمان است...

میدانی که درد های ما ننگ اجتماع است . دامنی را که شمارابه معراج میبرد لکه دار میشود...!

فقط نمیدانم اگرانقدرننگ است

                                    مریم چرا مادرشد؟؟؟عیسی تو ننگینی؟...!

آه...

اینجادلی خون است،خون لخته ای  که با استخوانم مونمیزند...!

حال...

        ازهمین جاراهت راکج کن وبرگرد

                                                   میخواهم دیگرپشتت راهم نگاه نکنی...!

گمان نمیکنم دربدنم جایی برای نطفه ی حرامی  یک گرگ زخم خورده باشد!

 

 

                                                                                                   بدرود...

 

سلام دوستای نازنینم شرمنده مدتی بهتون سرنزدمُاین نشونه ی بی وفایی نیست.نشونه درگیری درمشکلاته...نگران نشید خدارودارم...قول میدم به محض سبک ترشدن مشکلاتم مثل قبل سربزنم بهتون...قول قول قول اما...قول دوخترونه ها

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/11/09ساعت 4:35 PM  توسط shadi  | 

خیلی سخته بخشش؟نه؟ اما تو ببخش . راحت شو...

می بخشم

اما...فراموش نمیکنم.

 

یه عصر خیلی کسل کنندس...یه فجون چای میریزی .میذاری کنارت حرارتش بیادپایین...

 

مثل همه ی روزای دیگه توتنهایی به فکرفرومیری...یادگذشتت میفتی...

یادکارایی که کردی.یادکارایی که کردند...همه اتفاقات باز تویک ثانیه ازجلوچشمات میگذره...اما هنوزاتفاقایی وجود دارند که میتونن سالها ذهنتودرگیرکنن...

میتونن تورو تامرزتنفر،جنون،بخشش وحتی انتقام بکششونن!

 

اماگاهی با اینکه حق باتوئه.دست و پات زنجیره واسه یه تلافی کوچیک چه رسد به انتقام...

خوبه ،هنوز دلت نرمه...لکه های زمخت و سیاهش تعدادش محدوده...(بت افتخارمیکنم)

 

بعضی خاطراتم هستن،با اینکه خیلی ازشون گذشته اما انگارهمین دیروز بودن...

صدای شادبودنت.قاه قاه خنده هات هنوزتوگوشته...ناخودآگاه لبخند میشینه رولبات...

اما خیل سریع لبخندرولبت خشک میشه...خیلی دلت تنگ اون روزاست...!دل ادمایی که اون روزا روی زمین بودند و دستت بشون میرسید...

 

اما امان از بعضی خاطرات...

رو دلت تا ابد سوهان میکشن...باتیغ میفتن به جونش...بخیه ای هم درکارنیست!

باتبر هی میبرن ریشه ی دلتووو...

دیگه آه کشیدن و افسوس خوردن علاجی نیست...

بدبختی اینه که اگر بازهم زمانوبرگردونن بازهم همون حماقتاروتکرار میکنی.بالاخره روزای خوشی هم بوده...اصلا دلت نمیاد واس همیشه فراموششون کنی...

جز بخشش راه دیگه ای نیست...ازخداکه بالاترنیستیم...ببینین چقدرعزیزه...با اینکه همیشه میبخشه بازم تنهاست...

پس ببخش به سلامتی دلی که شکستن...نوششششش

                                                             

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1390/10/23ساعت 6:18 PM  توسط shadi  | 

؟

چشم هایم رابستم...

خیلی دلم میخواست آینده ام راتصورکنم...

اما بدون او گم شده بودم،آینده ای وجودنداشت،کاخ طلا بی معنابودوطلا ریزشنی پدیداربود...

نه،ازآن کاخ ها صدای شادی نمی آمد...همه جا پراز سکوت بود...همچونان قبرستانی خانوادگی...!

 

دو.باره چشم هایم رابستم...

بازهم آینده ای نبود اگر هم بودخواستنی نبود...ارزش تنفس نداشت.

غریب بودم دراین خاک بی او...بی او؟

آشنایی کوتاهی بود اما شبیه یک عشق خاک خورده بود...

گویی سالها همبسترم بود...بوی بدنش آشنابود،وآغوشی بزرگ برای آرامش گمشده ی من...

 

حتی مغزم هم ازتصورآینده ای بی او واهمه داشت...

اودرکنارمن بود...آزرده خاطرومن باتمام وجودپشیمان از خواستن اینده ای بی او...

سرم را روی سینه اش نهادم.بوی آشنایش تحریکم میکرد...سیرنمیشدم از بوییدنش...

چشم هایمان درهم تلاقی شد...هردو مضطرب و من پشیمان تر...

آینده ی من اینجابود.درکنار من.منی که پشیمان بودم...وچقدرآزرده بود خاطرش...

بازوان مردانه اش در لابلای انگشتان ظریفم غلت نرمی داشت...

چقدر ضعیف بودم برای فراموشی چندروز خاطره پراز احساس...

دیگر چه فرقی میکند آینده چه میشود؟؟؟

امروز او از آن من است حتی اگر قلب او از آن من نباشد...!

 

دوباره چشم هایم رابستم...

2جفت چشم شاد بود که از عمق وجودمیخندید و 2 جفت دست گره خورده که 2جفت پای مشتاق همراهیش میکرد...2لب که مدام میخندید...

این آینده خواستنی بود...!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/26ساعت 6:30 PM  توسط shadi  | 

خواستن ها عجیب شده...!

خواستن هاعجیب شده...

من عشق میخواستم....تفاهمی درکارنبود...تمام کردم...شیشه های خانه پایین آمد...

این عشق نبود...!

 

خواستن هاعجیب شده...

من عشق میخواستم...روزهای خوشی بود..وعده هایی شیرین درگوشم زمزمه میشد...دستش روشد...خود بخود تمام شد...شبهایی سخت بود...این عشق نبود!

 

خواستن هاعجیب شده...

من عشق میخواستم...چشمان زیبایی بود...نگاه های معصومی بود...گاهی نگاه هایش بربدنم تیزمیشد...تحمل هم حدی دارد...نتوانستم اجابتش کنم بی انکه دوستش بدارم...این عشق نبود!

 

خواستن ها عجیب شده...

من عشق میخواستم...مرا زیبا ی انگاشت...خیلی برایش یگانه و خاص بودم...گویی زیباترین دختری که دیده...خائن بود...یک خائن سابقه دار...قبل از انگه گول دنیایش رابخورم تمام شد...این عشق نبود!

 

خواستن ها عجیب شده...

من عشق میخواستم...شروع ها کسلم کرده بود...تمام کردن ها عادت شده بود...

عشق خودش آمد...خیلی خیلی ساده...بی آنکه قصد رفتن بکند...عشق من تا ابد در دل من!

+ نوشته شده در  شنبه 1390/09/26ساعت 6:17 PM  توسط shadi  | 

تسلیمم...

 

نمی دانم انگار گناهان کرده ام به وسعت اقیانوس های زمین است وبه عمقش سیاه...؟

 

مرا نگاه کن...من تسلیم توشده ام...تسلیم قلبی که هرروز برای تومیتپد...

چشم هایت رانبند،من از برق چشمانت جان میگیرم...

جانم را بستان...با یک مهربانیت گرچه کوچک ولی واقعی...

چه؟...چه کسی گفته است؟ چه کسی می گوید؟

به آنها اعتنایی نکن،فکرت را بمن بده.نه نه فقط فکرت را...سختت می آید؟

توفکرت را بمن بده... عصبی نشو.کمی کج فکرشده ای....!!!

بگذار آن را سیقل دهم به سمت آینده ای خواستنی و انقدر زیباکه... اصلا ،اصلا توصیفش نمیکنم.

توفقط فکرت رابمن بده تا ببینی چه آینده ی زیباییست...!

به چه فکرمیکنی؟

طرز نگاهت آزارم میدهد...

نگاهت عوض شده...خواهش میکنم نگاهت را ازمن بگیر...

میدانی که نمیتوانم! هرگز ممکن نیست.چشم هایت راازمن دورکن...

گناهانم راکه شنیده ای؟وسعتش افسرده ام میکند...واین نگاهت مراگوشه گیرخواهدکرد...

من روح خودرا تسلیمت کردم،برایت کافی نبود که جسم را نشانه گرفتی؟!؟ درحالی که حتی لحظه ای فکرت رابمن نسپردی تا آینده ام را به تو تقدیم کنم...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 6:51 PM  توسط shadi  | 

دوراهی...

به کدام سوبروم؟

ساعتی گذشته،ساعت ها گذشته...

دقایقی گذشته،مانده،بایدرفت...

تردید...

دوراهی سخت درمقابل دیدگانم نهاده است.

کویرباموجی طغیانگردرراه است ومن بامشقی از ته ماندگی تشنگی

درکویروسیلاب ایستاده ام

به کدام سوبایدرفت؟!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 6:49 PM  توسط shadi  | 

زندگی یک تن خسته...

 

دست فروش محله هنوز نمیداند مردم تا ساعت دوازده ظهرخوابند؟!؟

پارچه آورده...چشمانم پف کرده...دلم گرفته...هههه... بی دلیل.... اول صبحی! دلم چای تازه دم میخواهد.

باید تا آشپزخانه پیاده روی کنم.پاهایم سست است.تنم سنگین...سردرد بی دلیل... بدنی کوفته...

شاید کمی خواب را از حدگذرانده ام...

هنوز دلم خواب میخواهد!هیچ برنامه ای ندارم!هیچ حرکت مهمی...!

ساعت 5 بعدازظهراست...هیچ برنامه ای ندارم....حتی هیچ نایی برای حرکت...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 6:47 PM  توسط shadi  | 

امن ترین آغوش...؟

کالبدم فرسوده میشود وروحم از نفس کشیدن گریزان...

آسمان دل همیشه ابری،لبخندهایت تظاهرو دروغ! فلسفه ی اجتماع...!دوره ی نطق هم گذشته...!

کمترکسی به چیزهایی که داردمینازد...مردم پی چیزی هستند که مال انها نیست...! ناشکری مرام امروزیست و غرق در تماشای تجملی دروغین...

شادی درچه  خانه ای نهانیده؟خدامیداند...!َ

پنت هاوس برج العرب یا خانه ای گلی کنارفرات مرده...؟!؟

دلت راکه به روزهایت بسپری همین میشود ! فقط گیجی از آن توست.

کمی تلاش کن،نگران کالبدت هم نباش،دردمن قسمت تونیست...

شک نکن که خدا بزرگ است،به اندازه گیس های خواب های کودکیت...!زلالی نگاهش را احساس کن از نفسی که دروجودتوست.

دستانش رابسوی آغوشت دراز کرده...!هوای آغوشش راداری؟ملالی نیست! خجالت نکش که او همه چیزتورامیداند...دیگر نیازی به تظاهر نداری!

فقط در آغوشش خودت را رهاکن.آنوقت مثل من آرزو میکنی کالبدت زودتر فرسوده شود و ...

؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 6:44 PM  توسط shadi  | 

بخشنده ترین...

 

گاهی روزا حرفی برای گفتن نداری.اما دلت پره...

گاهی خودتو میزنی کوچه علی چپ و وقتی تلاش حسابی نکردی و با شکست مواجه شدی میگی ماهیچ وقت شانس نداریم...!

گاهی تمام عمرت منتظرشی.ولی وقتی دیدیش اعتنایی نمیکنی...

گاهی لبخندمیشونی رولبات.دلت داره خون گریه میکنه...

گاهی  بیکار نشستی یه گوشه.اما هزارتاکار نکرده داری...

حالا خودتو بذارجای اطرافیانت ببین اونا از  تضاد رفتارت چی میکشن؟؟؟

پس بهشون حق بده اگر کاری کردن که خواست تونبوده...!

چون تواصلا اونی که نشون میدی نیستی ...

بیا وباخودت رو راست باش...

حرف بزن وقتی دلت پره

توقرن 21 شانس وجودخارجی نداره وقتی توتلاشی نکردی،واقع بین باش تا از داشته هات لذت ببری ،داشته هایی که شانسی نبودن و تلاشتوبیشترکن

وقتی دیدیش بگوخیلی منتظرش بودی.حداقل نشون بده منتظرشی

وقتی دلت خونه داد بزن که ناراحت شدی.شاید سو تفاهم بوده

با بیکاری چیزی درست نمیشه دوست من.مثلا این همه کارو کی میخوای انجام بدی؟یه شبه؟یه روزه؟فقط اعتماد بنفستو کاهش میده...

اگر میخوای بلندشی بایدخودت بخوای.گفتنش سخته؟باشه غرورتم نشکن... آروم دستتو به سمتش دراز کن...همین حالا...

مطمئن باش هنوز دستت از شونت بالاتر نرفته اون دستتومیگیره ومیشناسیش که؟

اون بخشنده ترینه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 6:40 PM  توسط shadi  | 

جواب...

 

 

بازو هایش را فشردم...چشم هایم رابستم...لبخندی برلبانم نشست...

خواستم بپرسم یعنی برای همیشه؟یعنی من زندگی او شدم...؟

شرم کردم...سرم رااز روی شانه اش جدا کردم...

این سوال باید جواب داده میشد.دستم را به چانه اش بردم.صورتش را به سمت خود چرخاندم...

به دو چشم مشکی مردانه اش خیره شدم.مصّمم تر از همیشه بود.حتی زیباتر از لحظه هایی که میخندید ودل من ضعف میکرد...

ناگاه نگاه مردانه اش رابرلب هایم دوخت...می دانست سوالی از درون عذابم میدهد...

ولی باز شرم کردم...سربه زیر افکندم...

ازجایش برای خرید قهوه بلندشد...

صدای گوشی اش بلندشد...    گوشی اش راروی میز جا گذاشته بود!

نیم نگاهی به گوشی اش انداختم... عکس دختر چشم عسلی که لبخند بسیار شیرینی بر لب داشت خود نمایی میکرد و اسمی که نفسم سیوشده بود...

جواب سوالم راگرفتم...بی آنکه شرمم را زیر پا بگذارم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 6:36 PM  توسط shadi  | 

سرازیری...

 

دیدم چطور رهایم کردند...

همان هایی که می پنداشتم هرگز مرا رها نخواهند کرد...

جیب هایم دیگر درحد کفاف دلخوشی یشان نبود...درحددل سیریشان...

چقدر زمانه عوض شده (اولین بار است به جمله های مادربزرگم تکیه میکنم)

به این زودی اطرافم مملو از تنهایی شد...

دوستانی که تادیروزبرای به دست اوردن دلم از هیچ جنبشی دریغ نمی کردند،

در پشت من ،دور از کوچه ی شادی هایمان

باحرف های پوچشان،درمورد من،بامن چه کردند...؟!

به صبرزیادی نیاز است...خیلی بی اعتقاد شده ام...گویی از دنیا متنفر شده ام

در این سن کم،این احساس ها معنایی ندارد...

خیلی زود است،آرزوهایم بلند است،روز هایم بلند است ولی زمان کم دارم. تنهایم...آرزوهایم خیلی دور شده اند...گاهی فراموششان میکنم...

باید کاری کرد...حرکتی کرد...

                                    ***

رییس شرکت صدایم می زند.

هیچ ازلحن صحبتش خوشم نمی اید...

چطور به این موضوع فکرمیکند!براستی انقدر زیبا نیستم که در گوشه ی خیابان حقوقی چند برابرمعادل این نصیبم شود...

چطور ازشرفم دفاع کنم...؟

همه چیز برعلیه من است ...دنیا...روزگار...مردمی که هم نوع منند،حتی عابر پیاده...دوستان نا حسابی اطرافم...دختران بزک حسود...پسران بزدل،چشم دریده...مردان زن دارثروت مند...

عمه هایم بادخترهای نازیبا،خاله هایم با حساب های پراز دردوحرص وطمع،ومن فقط مبارزه خواهم کرد...باهر چه در پیش رویم میروید...با هرعلف هرز باهرحرف ناحسابی،باچشمان بی شرم،باتصمیم های بیرحم...چون من از جنسی هستم که هیچ انسانی قادر به درک ان نیست،دختری قوی تراز انچه میتوان در ذهن تصور کرد...

دوستانم صدایم میکنند...دلم بی کینه است،ولی صدای رفتن پاهایشان درگذشته هنوز می اید اوضاع ما عوض شد،چه زود به سرپایینی رسیدیم ،هنوز داغی به دلم مانده...

داشتن یک دوست واقعی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 6:24 PM  توسط shadi  | 

در ساحل راه میروم...!

 

 

 

در ساحل راه میروم...

پاهایم درشنهای روان آن لخت است...

چطور توانست برود؟این سوال قلبم را از ریشه می دواند ،بیرون میکشدومی فشاردو له میشوم...

دنیای فنا شده ی من،چطور می تواند از این فنا تر شود ...؟!       

 

درساحل راه می روم...

موجهای ساحل پاهایم را نوازش میکند...سرد است...

بازوهایم را می نوازم... چه دنیای غریبی است...هیچ نوازش گری ندارم...اشک هایم راخودم پاک میکنم ...سرم رانوزش میکنم ...به سمت شانه هایم خم میکنم

کاش می تنوانستم سرم راروی شانه ام بگذارم و موهایم رانوازش کنم و

بادست دیگری اشک هایم را پاک کنم ...

پوز خندی می زنم...دلم پر است...دلم اورا سخت می خواهد...

 

در ساحل راه میروم...

پاهایم در راه آب حرکت کندتری دارند...بعضی از سنگ های کف آب سرتیزی دارند...

یعنی نمی دانست من هرگز نمی توانم اورا فراموش کنم...!

چطور هرگز متوجه نشد !

تکیه گاهی ندارم...دست هایم درباد رهامی شوند...موهایم آخرین تاب هایش رادر باد می خورد ...

او رفت...آرامش من رفت...آرزوهایم بی اوگم شدند...ومن در دهان دریا بلعیده میشوم...

ساحل خالیست...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/09/09ساعت 6:22 PM  توسط shadi  | 

آرزوها...

من از آرزوهایم دور شده ام....!

با اشتباهاتم،باهدردادن تلاشهایم،بارویاهای ناممکن و ساختن دنیای پوشالی...

من از تمام خطوط ممتدعریان کتاب های تجربه سیرم...

لذایذجنسی برام نامانوس شده...

مراکه میبینی انگارهیچ گاه شاد نبوده ام،هیچ گاه لمسی درکارنبوده و هیچ گاه عطش درونت رابالبانم سیراب نکرده ای...

ولی صبرکن...اینبار عطش درون من است که می غرد.جوابی برایش نیست!

روزهای عاصی در راه است...

گونه های سرخ از شرم اخرین هبوط های جوانی،شرم،روسیاهی و پشیمانی های که با آغوش باز میپذیرمشان.فقط برای یک بار گناه باتو...

                                                     برای آخرین بارگناه من...

+ نوشته شده در  دوشنبه 1390/08/09ساعت 0:13 AM  توسط shadi  |